تاس را نیک نشاندن هنرِ نرّاد است…

 

 

در مدتی که سایت بلاگفا دچار اشکال شده و ناگزیر وبسایت “فرزند عجب شیر” راه اندازی گردیده است، روزانه حدود سی چهل پیام واسه مطالب سایت گذاشته می شود که خیلی هم پر محتوا و قابل استفاده اند. اینکه شرایطی فراهم آمده تا تعدادی از هم وطنان عزیزم بهترین زمانهای زندگیشان را با مرور نوشته های نه چندان جالب این بنده حقیر بگذرانند،خداوند را شاکر و سپاسگزارم. اما پیام یکی از بازدید کنندگان محترم وبگاهم جالب بود:””آقای فیاضی،به عنوان یکی از مخالفین جدی تان،از اینکه بعد از انتخابات مجلس توسط نماینده منطقه از ریاست اداره بازرگانی حذف شدید خوشحال بودم ولی امروز اعتراف میکنم که با رفتن شما،خودتان هیچ ضرری نکرده اید و این عجب شیر و آقای یک دوره ای هستند که ضرر کرده اند.

این آقایان که با لطایف الحیل حداقلی های این طرفی را با حداکثری های آن طرفی هماهنگ کرده بودند امروز به نیکی دریافته اند که باید صحنه را به نفع حقیقت ترک کنند.اما چه کسی پاسخگوی این چهارسال خواهد بود که شده است آنچه باید نمی شد…..

نمیدانم چه اتفاقی افتاده است که هنگام روشن کردن کامپیوترم،اولین کاری که می کنم به (فرزند عجب شیر)مراجعه میکنم. وبسایتی که زبان گویای مردم منطقه می باشد و امروزه تمامی تصمیم گیری های سیاسی بدون لحاظ محتوای این سایت امکان پذیر نبوده و…..”” با دیدن این پیام بی اختیار یاد بازی “مارپلّه” افتادم! بازیی که توش گاهی بعد از کلی زحمت کشیدن و تاس انداختن و از پله ها بالا رفتن، یکهو یک مار بلندی نیشت میزنه وبرمیگردی دوباره سرجای اول: “نقطه شروع”!… یادش بخیر بچه که بودیم وقتی با دوستامون یکجا جمع میشدیم؛ بازیهای مختلفی انجام میدادیم. بازی “مِنچ” طرفدار زیادی داشت ولی پشت صفحۀ منچ، یک بازی دیگه بود بنام “مارپلّه” … من این بازی رو بیشتر دوست داشتم و هرچه بزرگتر شدم، شباهتهای بین این بازی کودکانه و صحنۀ بازی زندگیِ فردی و اجتماعی رو بیشتر درک میکردم… این بازی یک نقطه شروع داشت و یک نقطه پایان که هدف، رسیدن به اون نقطۀ مقصد با طی کردنِ مسیرِ بازی بود. عددِ تاس، مشخص میکرد که چند گام میتونی برداری، مُنتها در طول مسیــــر، پلّـــه ها و مارهای متعددی وجود داشت. این پله ها و مارها در جاهای مختلفِ صحنۀ بازی مستقر بودند و بلندای متفاوتی داشتند. اگه تعداد گامهای مجاز که با عدد شانسیِ تاس مشخص میشه شما رو تا پای یک نردبان (پلّه) رهنمون میشد میتونستید به اندازه طول و بلندیِ نردبان، صعود کنید و در مسیرتون پیش بیفتید و اگه تعداد گامها، شما رو تا آستانۀ نیش یک مار هدایت میکرد، توسط اون خورده میشدید و تا منتهی الیه دُمِ اون مار، به طرف پایین و به سمتِ نقطۀ آغاز، سقوط میکردین. حتی گاهی پیش میومد در چندقدمی نقطۀ پایان و رسیدن به پیروزی، نیشِ یک مارِ بلند، شما رو تا نقطۀ صفر و سلولِ ابتدایی به عقب میبُرد!… صحنه مارپلّه صحنۀ مبارزه است، صحنۀ صبر و استقامت و تداوم … جاییه که به آدم یادآوری میکنه: اینطور نیست که همیشه یک گام بلند متضمن کسب موفقیت باشه، بلکه در شرایطی، این گام بلند علاوه بر اینکه میتونه به آدم آسیب برسونه ممکنه کل هیکلمون رو خوراکِ یک مار بلندبالا بکنه و فرد رو به سمت پایین رهنمون بشه!… چه بسا ممکنه گامهای کوچک ولی با تدبیر و برنامه (که گاهی به درجا زدن تلقی میشه)، ما رو بیشتر به سمتِ نردبانهای ترقّی هدایت بکنه… درس بزرگ این بازی برای کسانیه که احساس می کنند حرکتشون کند شده و درجا می زنند. این افراد با این بازی یاد میگیرن که نمیشه نشست و حرکتی نکرد و ناگهان خود رو در بالای نردبان موفقیت دید. باید تلاش کرد، صبور بود و مهمتر از همه از تاسها و گامهای کوچک، آزرده نشد. گاهی ارزش یک حرکتِ کوچک ولی توأم با سلامت، بسیار بیشتر از یک حرکت بزرگه که ممکنه آدم رو طعمه یک مار بکنه… بعضی مواقع در زندگی هم، درست همان زمانی که فکر می کنیم درجـــــا می زنیم یا حرکتمون کند شده، در واقع داریم آهسته به سوی موفقیت گام بر می داریم… رسیدن به موفقیت با بالا رفتن از پله ها در این بازی مثل رسیدن به کمال و رستگاری با انجام دادن خوبیهاست و در نقطۀ مقابل، تن دادن به زشتیها و پلیدیها مثل خورده شدن توسط ماره و باعث خسران و عقبگرد در مسیر تعالی میشه!… در مارپله هم مثل بازی زندگی، هیچوقت برای دوباره شروع کردن و لذت بردن، دیر نیست . انداختن تاس و گام برداشتن در مسیر زیبای زندگی ، گذشتن از میان مارها و پله ها و تجربۀ انواع موفقیت ها و شکست ها؛ ما رو به این باور می رسونه که امروز اولین روز زندگیِ دوباره ست، پس میتونیم در هر جایِ بازی که هستیم و با هرچه در اختیار داریم کاری بکنیم… زندگی ادامه داره پس باید حرکت کرد… در صحنه مارپلۀ زندگی، تعداد پله ها به مراتب کمتراز تعداد مارهاست و این نشانگر اینه که امکان لغزش و خارج شدنمون از مسیرِ درست و منطقی و تن دادن به کارهایی که باعث سقوطِ ما میشن، بمراتب بیشتر از پله ها و فرصتهاست؛ پس باید مواظب این لغزشها باشیم . باید فرصتها رو بموقع شناسایی کنیم، اونا رو قدر بدونیم و ازشون بخوبی بهره برداری بکنیم… درسته که در مارپلّۀ زندگی رسیدن به نقطۀ آخر، هدف بزرگ و نهاییِ ماست ولی تلاش و کوشش مستمرِ ما، ایمانی که برای رسیدن به هدف داریم و اینکه در این راه بارها تاس رو پرتاب میکنیم و از حرکت باز نمی ایستیم، موضوعی مهمتر و ارزشمند تره… وقتی در چند قدمی پیروزی و رسیدن به نقطۀ هدف، طعمۀ ماری میشیم و به نقطه ای در ابتدای مسیر بر میگردیم حاوی این درس برای ماست که فقط لحظه ای غفلت و لغزش، ممکنه موجب بدنامی و سقوط ما بشه و باعث از دست دادن تمام اعتباری که در اینهمه سال اندوخته ایم… در این بازی فقط یک شکست وجود داره و اون؛ ناامیدی و دست کشیدن از ادامۀ بازیه!… باید باور کنیم که همیشه میتونیم طرحی نو دراندازیم و ادامه رو دوباره شروع کنیم… و در پایان، در جوابِ اونایی که معتقدند: « تاس اگر نیک نشیند همه کس نرّاد است»، باید گفت که نه!. درسته که “تاس” و عددش هم جزیی از بازیه ولی هنر ما در نحوه مدیریت بازی و استقامت ما بر هدف، عامل تعیین کننده تره و در نهایت:

 

« تاس را نیک نشاندن هنرِ نرّاد است»…